الملا فتح الله الكاشاني

97

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

بر در خانهء وى آمد در بزد و گفت كيست جواب داد كه پيريست مظلوم كه ظلم و ستم بسيار بر او رفته ذو الكفل برخواست و بيرون آمد ابليس ذو الكفل را بر پاى بداشت و قصه آغاز كرد كه بر من فلان و فلان ظلم كرده‌اند و چندين در اين باب بگفت كه وقت نماز ديگر درآمد و زمان قيلوله درگذشت وى را گفت برو و خصمانت را حاضر كن كه وقت انست كه من بحكومت نشينم پس بمحكمه آمد و بنشست و ميان مردم حكم ميكرد و انتظار ميكشيد تا آن مرد پير مظلوم باز آيد ابليس آن روز نيامده روز ديگر در وقت قيلولهء ذو الكفل بيامد و حلقه بر در زد گفت كيست گفت فلان پير مظلوم گفت نه تو را گفتم كه بمحكمه آيى تا دفع ظلم كنم از تو گفت خصمانم بگريختند و ايشان مردمان ظالمند و چنين و چنين تعدى ميكنند و قصه را بنياد كرد و مىگفت تا آنكه آن روز نيز وقت قيلوله فوت شد و پيشين رسيد و ذو الكفل گفت من الحال بمحكمه ميروم ايشان را نزد من حاضر كن تا داد تو از ايشان بستانم وى برفت و باز نيامد تا روز سيم در همان وقت بيامد و ذو الكفل كسى را بر در سراى خود بداشته بود كه اگر كسى بيايد و خواهد كه در را بزند بگويد كه يك ساعت صبر كن كه سه شبانه روز است كه ذو الكفل خواب نكرده و الحال بخواب رفته تا اندكى خواب كند و رنجور نشود چون ذو الكفل خواست بقيلوله مشغول شود شيطان بيامد آن مرد گفت در را مزن كه وى در خوابست و صورت حال با وى باز گفت ابليس مبالغه آغاز كرد كه البته در را ميزنم كه بيش از اين باب تعدى ندارم و آن مرد مانع او ميشد و نميگذاشت آخر از سوراخ در باندرون در آمد و در بزد ذو الكفل بيدار شد گفت كيستى گفت آن پير مظلومم ذو الكفل آن مرد را آواز داد و گفت نه تو را گفته بودم كه مگذار كسى در بزند گفت عجب حالتى مشاهده كردم وى باندرون خانه آمد بى آنكه در گشوده شود و در اندرون دالان در بزد ذو الكفل گفت گمان من آنست كه تو ابليسى و دشمن خدايى گفت آرى خواستم كه تو را بخشم آورم گفت الحمد للَّه الذى اعصمنى منك سپاس مر خداى را كه مرا از شر تو نگه داشت پس ابليس خايب و خاسر بازگشت و از عبد اللَّه عمر روايتست كه از رسول ( ص ) شنيدم كه در بنى اسرائيل مردى بود فاسق نام او ذو الكفل يك روز زنى را شصت دينار داد و او را نزد خود آورد خاست كه با وى خلوت كند ديد كه آن زن چون بيد ميلرزد گفت تو را چه شده است گفت من هرگز اين عمل نكرده‌ام گفت پس چرا اينجا آمدى گفت شدت فقر و فاقه مرا بر اين داشت گفت برو كه براى رضاى الهى از سر تو در گذشتم و آن زر را به تو بخشيدم و توبه كردم كه هرگز مرتكب زنا نشوم اتفاقا آن شب وفات يافت چون روز شد بر در سراى او نوشته بود كه خدا ذو الكفل را بيامرزيد و بسبب آن صبر و انابه و احسان از سر گناه او درگذشت و اصح آنست كه ذو الكفل پيغمبر بوده و معظم اصحاب و تابعين و مفسرين بر اينند چون ابن عباس و مجاهد و غير ايشان و اصحاب ما نيز بر اينند حاصل كه حق سبحانه ميفرمايد كه اى محمد ياد